نیمه جدی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
مجری : با عرض سلام ارتباط زنده ی تلفنی داریم با سرپرست معاونت اقالیم و هواجات سازمان محیط زیست کشور جناب آقای دکتر "هوشمند خاکمال" که در همایش ملی مبارزه با گرد و غبار حضور دارند. گفتنی است این همایش در هتل بزرگ کلاردشت و سواحل نیلگون خزر در حال برگزاریست.
آقای دکتر خاکمال ، ضمن عرض سلام لطفا بفرمایید سازمان محیط زیست برای مدیریت بحران پیش آمده و ریزگردهای موجود در هوا که 20 استان کشور را احاطه کرده ، چه اقداماتی را برنامه ریزی کرده است ؟
( دکتر با لحنی سرشار از آرامش و طمانینه ای بی نظیر) : ضمن عرض سلام حضور شریف شما دست اندرکاران این برنامه خیلی خوب و مردمی و همین طور عرض سلام خدمت هموطنان عزیز و شریف و گرانسنگ . تبریک میگم این ایام خجسته ی ماه شوال رو که به روایتی میلاد با سعادت ریاض بن عبدود در این روزها واقع شده . فردی که در کودکی همبازی ابولهب بود و یک روز در همان عالم شیرین کودکی سر بازی قایم باشک وقتی ابولهب را که در یک جای تاریکی قایم شده بود پیدا کرده و با مشت بر دهان وی کوفت . این مشت به گونه ای بود که گفته می شود صدایش در عرش پیچید . ابن میثم در کتاب "مشتون یغیر الدنیا" در این باره گفته "مشت ریاض کما حلوا و باقلوا" . یعنی مشت ایشان قلوب انسان های درد دیده ی تاریخ را چونان باقلوایی پر ملاط شیرین و شاد کرد. واقعا جای تبریک داره ایام میلاد این مرد قوی و مبارز که البته بنا به روایت های موجود ایشان در همان عنفوان کودکی به مرگ مشکوکی از دنیا رفتندو متاسفانه جهان اسلام یک فرد بزرگ را از دست داد.
برمی گردیم به سوال شما که در مورد ریزگردها پرسیدید....بله ...طبق مصوبه مجلس و فرمایش بزرگواران باید با این گرد و غبار مقابله کنیم .این گرد و غبارها از کشورهای عربی به خاک کشور ما می آیند و مقابله با انها نه تنهاعزم ملی که یک عزم بین المللی را می طلبد . ما همگی باید با هم کمک کنیم تا کشوری پاک داشته باشیم . باید همه ی ارگانها دست به دست هم بدهند تا میهن خود را آباد کنیم و شاد و خرم و باصفا و با صلابت مثل همیشه این بحران را هم پشت سر بگذاریم. مردم ما مردمی هستند که در کشاکش دهر همواره سنگ زیرین آسیاب بوده اند و بعضی هایشان هم نقش اسب های قوی و چالاک عصاری را داشته اند که این سنگ ها را به هم می مالانده اند. مردم ما بارها و بارها ثابت کرده اند که لیاقت یک زندگی خوب و هوای پاک را دارند و چون زندگی خوب مانند خرمن کوفتن کار هر بزی نیست در نتیجه گاوهای نر و مردهای کهن می خواهد. این روزها شرایط ایجاب می کند تا مردم اگر گاو نری در خانه دارند به چادرهای جمع اوری کمک های مردمی در سطح شهر مراجعه کرده و با اهدای گاوهای نر خود زندگی را به ریه های هموطنانشان هدیه دهند!
مجری : آقای دکتر سازمان چه اقدام فوری را برای کم کردن این ریزگردها انجام داده است؟
( آقای دکتر با لحنی اندیشمندانه ): کارشناسان سازمان در حال تنظیم یک اصلاحیه ی 8999 ماده ای بر مصوبه ی مجلس هستند تا در اسرع وقت تقدیم مجلس شود. با مطرح شدن این اصلاحیه و به رای گذاری آن در مجلس بسیاری از آلاینده ها دمشان را روی کولشان گذاشته و به تالابهایشان در عراق و عربستان برمی گردند. اینقدر این اصلاحیه با نکته بینی و تیزبینی و دقت در حال تنظیم است که چند نفر کارشناسان مربوطه در قرنطینه هستند تا مبادا اتفاقی برایشان بیفتد.
سازمان محیط زیست با عزم و اراده ای بی نظیر در حال پیگیری این ریزگردهاست و شب و روز ندارد تا مردم عزیزبتوانند یک نفس راحتی بکشند.
مجری : با تشکر از این که وقتتونو در اختیارما گذاشتید.
خاکمال: من و همکارانم ارزویی جز خدمت به هموطنان شریفمان نداریم و امیدوارم همین طور دست در دست هم ایران را بر قله های ترقی بنشانیم و ازین گرد و غبار به عنوان فرصتی برای زمین زدن و پوزه بر خاک مالیدن دشمنان اسلام و مسلمین استفاده کنیم .
خداوکیلی نوشت : خداوکیلی همین قدر بی ربط حرف می زنند!
کلا یک علاقه ی عجیبی دارم به این که هرسال اوایل فروردین ماه یک سررسید شیک و تر و تمیزداشته باشم که همچین صفحات جادار و بزرگی داشته باشد برای نوشتن. تراژدی همیشگی نیز درست از همین علاقه ی عجیب شروع می شود: یکی دوهفته ی اول چونان یک جوگیر خبره آخر شب ها قبل از خوابیدن ،همه چیز را می نویسم. این که کی و چه ساعتی خمیازه کشان بیدارشدم و چه خوردم و چه پوشیدم و چه کسی را دیدم و...الخ !!. چنان دقیق و موبه مو همه چیز را شرح داده و سعی می کنم که از نثر فاخری هم استفاده کنم که انگار قرار است، دست نوشته هایم بشوند کتاب پرمخاطب و پرفروش یک آدم مهم . ولی خب طبق معمول همه ی کارهایی که تا حالا انجام داده ام همان هفته ی دوم به مسخره بودنش پی برده و طی یک اقدام متهورانه با خودم می گویم :"عامو ولُم بوکون!" و کلا ولش می کنم به امان خدا و بی خیال روزانه نویسی می شوم.
تا اینجای کار خیلی مشکلی نیست . مشکل از اینجا شروع می شود که این سررسیدهای چند برگ نوشته شده می شوند آینه ی دق! می روند توی لیست میلیونها کار ناتمام دیگرم و از آن بدتر یک جای دنج و دور از دسترسی هم برای نگهداریشان لازم دارم تا کسی با خواندن این دو صفحه پی به تمام زوایای ظلمانی وجودم نبرد و مرا بی نقاب همیشگی نبیند!
تازه پیش ترها بیشتر از اینها می نوشتم .یعنی حداقل هر سال نصف برگه های سر رسید پر می شد از چه کردم ها و چه باید بکنم ها. تمام سیاهچالهای وجودم با نقشه و کروکی تویشان بود. همین هم درجه ی اهمیت محافظت از آنها را بالا می برد . بعد از کوچ کردنم به شیراز حدود 7-8 تا ازین دفترهای آدم ضایع کن ( مریوط به هشت سال گذشته )مانده بودند توی تهران و من همیشه جایی در ناخودآگاه ذهنم درگیر این موضوع بود که نکند یکی برود و همه شان را تا صفحه ی اخر بخواند. اصلا توهم داشتم که همه دلشان می خواهد بدانند من چه چیزی توی این دفترها نوشته ام .
آنقدر این توهم شدید بود و اذیتم می کرد که همین دفعه ی آخر تهران رفتنم از راه رسیده و نرسیده همه ی این مایه های اندوه و ترس را از پناهگاهشان کشیدم بیرون .اول چند صفحه از هرکدام را خواندم. لامصب آنقدر خوب و با جزییات همه چیز را گفته بودم که یکهو رفتم میان همان روزهایی که نوشته بودمشان. همین اندوهم را صد برابر کرد. باید می سوزاندمشان. خیلی دلم می خواست مثل فیلم ها، شومینه ای هیزمی داشتیم تا من میان چرق چرق سوختن چوبها ، با یک حس تمایل آمیخته به اکراه!! و با یک نگاه آرتیستی مهناز افشاری بسوزانمشان! ولی خب شومینه ای در کار نبود و من این کار را داخل سینک ظرفشویی انجام دادم و بماند که چه بویی راه افتاد و چه بلایی سر سینک بدبخت امد. آنقدر که تا دوسه روز در اوقات فراغت و غیر فراغت مشغول سابیدن سیاهی های حاصل ازین اقدام رهایی بخش بودم و بوی کاغذ و پلاستیک سوخته هم تا مدتها دست از سر بویایی بینوایم برنمیداشت .( ازین ترکیب بویایی بینوا خیلی خوشم آمد !) ولی خب واقعا رها شدم. خیالم تخت شد که دیگر هیچ کس پی به ابعاد افتضاح وجودم نمی بردو من باز هم راست راست می توانم برای خودم بچرخم .
از آنجایی که طبق فرمایش بزرگی هیچ معلمی چونان تجربه نمی شود این تجربه ی دردناک و ترسناک و وهمناک! باعث شد تا توی سررسید امسال محافظه کارانه تر بنویسم و یا حتی خیلی وقت ها ننویسم . درست مانند سرنوشت این وبلاگ بینوا که انگار دست و بالم بسته است برای نوشتن . آنقدر پست منتشرنشده دارم که گاهی حالم از این زندگی بدمی شود. قرار بود اینجا جایی باشد برای آزادی از قید و بندهای دنیای بیرون ولی نشد . دائم درحال ملاحظه و محافظه کاری هستم و همین خیلی دردآور است . می ترسم آخرین رشحات جسارتم را همان روزی که دفترهایم را می سوزاندم سوزانده باشم و این "من" دیگر "من" نباشد.
پ.ن. مدیونید اگر این پست را به حساب گل ناله! ، گلواژه ! و ازین دست گلها بگذارید!
از عنوان رو حوضی این پست کاملا مشهود و مبرهن است که نگارنده قصد پرداختن به دغدغه ای بس آبگوشتی و تکراری را دارد . درنتیجه مانند همیشه منتظر مطلب خیلی فوق العاده ای نباشید ! با این حرف، به صورت زیر پوستی و در لفافه از خودم تعریف کردم . چه ایرادی دارد؟ آدمیزاد است دیگر! بنده ی به به و چه چه . من هم درین قحطی و خشکسالی تعریف و تمجید، دلم خواست یک مقدار خود نوازی کنم و بگویم یعنی نوشته های قبلیم خیلی شایسته و بایسته بوده اند! ضرری که به کسی نمی رساند !
بگذریم . داشتم از دو دلی ها و تردید هایم برایتان می گفتم.
راستش این روزها مانده ام بین این که آیا خودم را وقف علم و دانش کنم! یا برسم به داد جوانیم که دارد نفس های آخرش را می کشد؟ همیشه این را می دانستم که نمی شود همه چیز را با هم داشت یعنی باید یکجورایی از چیزی کاست تا به چیزی افزود. ولی خب من بین این که از چه چیزی بکاهم و بر چه چیزی بیفزایم همین جور واله و سرگردانم.
یعنی نمی شودهم یک خانم برازنده ی مرتب و منظم خانه دار بود هم یک کارشناس خبره و کاری و هم یک آدم اهل فکر و اندیشه که می نویسد و ترجمه می کند و خلاصه سری توی سرهای منور دارد. می دانید واقعا جمع همه ی اینها دریک جا اگر اجتماع نقیضین نباشد اجتماع محالات است!
رسیدگی به ظاهر و لباس و خانه و آشپزخانه خودش یک آدم تمام وقت می خواهد . باور کنید ایده آلیست نیستم حتی در حد متوسط رو به خوبش اگر نخواهی در هیچ یک ازین حوزه ها که به نظرم بخش مهمی از زندگی است ،سمبل کاری کنی و کمی هم آرامش داشته باشی تمام روزت می رود.این که از این .
از طرفی 6 روز هفته را هم از 7.5 تا 3 در جایی کار می کنی که به عنوان یک کارشناس رویت حساب باز کرده اند و به میزان کیفیت کاری که انجام می دهی اعتبار کسب می کنی. از تو انتظار دارند که برای بعضی از جلسات بعد از وقت اداری بمانی و ماه های پیک کاری هم تا هر وقت که نیاز بود و حضورت باری از دوش اداره بر می داشت بمانی. اگر هم در هریک ازین کارها ذره ای سستی کنی می شوی یک کارشناس معمولی که بودنت به مثابه ی نبودنت است و کسی تره هم برایت خرد نمی کند ! در نتیجه برای این که مدیران و روسایت کمی جدیت بگیرند باید به صورت تمام وقت در اختیار محل کارت باشی .
کار نکردن و قطع شدن این آب باریکه برای من بی پدر مایه دار (به فردی می گویند که پدری بی پول دارد در مقابل باپدرمایه دار)، به مثابه ی زیر پل نشینی و کمک های سکه ای گرفتن از انسان های نوعدوست است . یعنی چاره ای برایم نمی ماند که باز هم به صورت تمام وقت! یک چادر مشکی پر از لک بکشم روی صورتم و از عزیزان همشهری تقاضای عاجزانه ی کمک های نقدی کنم!
از طرف دیگر خیر سرم از گهواره تا همین امروز که پایم لب گور است به تحصیل علم و دانش آن هم با چنگ و دندان مشغول بوده ام و بالاخره یک انتظاراتی خودم از خودم و اطرافیان از خودم!! دارند. این که کتابی تورق کنم و مقاله ای بنگارم و جایی از خودم سخنرانی در کنم .عین بلبل به چندین زبان زنده ی دنیا حرف بزنم و به تمام زیر و بم آمده و نیامده های رشته ام، آن هم با شماره شناسنامه و افاضات فرموده و نفرموده اشان اشراف کامل ، جامع و مانع داشته باشم و بدانم مثلا همین دیشب گیدنز با زنش دعوایش شده و درحال فکر کردن به ابعاد دیگری از تئوری ساختاربندی است!
در کل به دلیل نوع رشته ی تحصیلیم هم باید در مورد گرانی مرغ و گوشت و حذف یارانه ها، نظریه ی تنوری وداغ داشته باشم و هم در مورد بحران خاورمیانه و آخر وعاقبت گرین موومنت و آقایان دربند . اگر هم بخواهم به این انتظارات خودم از خودم و اطرافیان از خودم !جواب بدهم باز هم یک ادم تمام وقت لازم است . لااقل تمام وقت باید ذهنت مشغول باشد .
این طور آدم نگون بخت تیره روزی هستم من.
این روزها برنامه ریزی کرده ام که خیر سرم همه اش را یکجورایی با هم داشته باشم ولی این برنامه ریزی ها تنها کمک کرده اند تا یک آدم متوسط رو به پایین در همه ی این حوزه ها بمانم .حتی شاید پایین تر. این قدر پایین که میزان رضایت خودم از خودم! سیر نزولی گرفته و در عین این که فرصت سر خاراندن پیدا نمی کنم ولی نه خانه دار ترگل ورگلی هستم نه کارشناس خبره ی معتبری و نه یک نیمچه پژوهشگر و محقق خوبی.
حالا من مانده ام بین این که کدام یکی از اینها موضوع مهم زندگی من است . هنوز هم نتیجه ی درستی نگرفته ام ولی می دانم روزی که به نتیجه برسم نفس راحتی خواهم کشید. آن روز خیلی دور نیست.
دختری که گونه هایش را با بر گ های شمعدانی رنگ می زد، آه
اکنون زنی تنهاست...
دو تا دختر نوجوان گیج بودیم .به خاطرشهرستانی بودن خیلی از امکانات را نداشتیم. واقعا محدود بودیم. نه کتاب فروشی بود نه جایی که بتوانیم روزنامه یا مجله بخریم .دوست من که اینجا اسمش را می گذارم نرگس کمی وضعش بهتر از من بود. برادرهایش دانشجوی دانشگاه تهران بودندو برایش کتاب و مجله می فرستادند.ولی خب من برادر بزرگم عطای درس ومشق را به لقایش بخشیده و رفته بود سراغ کارآزاد .( خدا پدر کسی را که برای اولین بار ترکیب کار آزادرا استفاده کرد بیامرزد. یعنی می شود از حمل استانبولی سیمان و پرتاب آجر تا تجارت چرم و حجره نشینی بازار فرش و طلا را توی این ترکیب قرار داد به نحوی که آب از آب تکان نخورد!)
خلاصه که خودم بودم و خودم .
موقع کنکور هم که شد نرگس تحت تاثیر برادرهایش هی به من نهیب می زد که تنها راه تغییرسرنوشت از یک دختر بخت برگشته ی شهرستانی درس و دانشگاه است و لاغیر.
کتاب ها و جزوه های کنکورش را که به برکت تحصیلکردگی برادرهایش گیرش می آمد به من قرض می داد البته با تعیین ضرب الاجل های مالکانه: "این جزوه را همین امشب برگردان و آن کتاب را تا فردا پس بیاور" و این جور چیزها.( یکهو یاد فیلم امیرو و آن سازدهنی معروف افتادم البته خداییش نرگس اصلا شبیه پسرک صاحب ساز دهنی نبود و خیلی هم دختر خوبی بود .)دستش درد نکند اگر او و برادرهایش نبودند من حتی نمی دانستم تست یعنی چه ؟ خوردنی است یا بردنی؟! اصلا گذشته از کتاب تست و کنکور به واسطه ی دوستی با نرگس کلی هم کتاب از دکتر شریعتی و ویکتور فرانکل و ... خواندم . هرچند خیلی چیزی حالیم نشد ولی خب از هیچی نخواندن و پپه بودن خیلی بهتر بود.مثلا بعدها سر کلاس جامعه شناسی ،همین که استاد گفت گورویچ من چنان عروسی ای در اقصی نقاط وجودم بر پا شد که در وصف ناید. چون این اسم را توی نوشته های دکتر شریعتی دیده بودم مثلا. خلاصه برپایی عروسی هایی ازین دست را همگی مدیون نرگس هستم.
گفتم که نرگس خیلی تحت تاثیر برادرهایش بود و یک سری کتاب های دیپلم به بالای انها را هم می خواند و آن وقت برای من بیچاره به عنوان یک جاهل عامی، سخنرانی می کرد در باب فضایی که پر است از ظلم و بی عدالتی، حاکمان ظالم و توده ی مظلوم جفاکش. می گفت ماباید در مقابل مثلث برمودای زر و زور و تزویرمثل یک شیر بایستیم و نگذاریم که مارا در خود مستحیل کنند! ما رسالت داریم که اول خودمان انسانهایی باشیم به غایت فرهیخته و آزاده و اینکه بمیریم ولی ذلت نپذیریم واینها.
حتی یک روزبه انگشتر عقیق درپیتم که زیر درخت توت توی کوچه پیدا کرده بودم و فکر می کردم خیلی به دستم می آید ،گیر سه پیچ داد و گفت که تو نباید خودت را با این جماعت عقیق به دست قاطی کنی. اینها سودای نام و نان دارند و با این کارها بذر تزویر می کارند! من بینوا هم که چیزی ازین حرفها نمی فهمیدم کلی از پوشیدن چنین عقیق بی رنج بدست آمده ای ابراز ندامت کرده و این نماد تزویر را همانجا جلوی نرگس توی چاله ی پر ازگل و تاپاله انداختم.( البته بعد ازین که رفت کلی با چوب تاپاله های چاله را که یادگار یک گاوی بود با خوراک خوب! زیر و رو کردم ولی نماد تزویرمن توی نمادهای بودار گاو ذوب شده بود و پیدا نشد که نشد)
هر دوتایمان همان سال دانشگاه قبول شدیم و آمدیم تهران . رشته ها و دانشگاه هایمان متفاوت بود. من جامعه شناسی دانشگاه تهران رفتم و نرگس شهید بهشتی. سال چهارم دانشگاه هم ازدواج کرد و کارمندی شد با حقوق دندان گیر که حقوق امثال من پیششان پشیزی بیش نبود. کمتر همدیگر را می دیدیم و بیشتر تلفنی احوالپرسی می کردیم. یکی از آخرین دفعاتی که دیدمش درست روز انتخابات دوره هفتم مجلس بود. نرگس حامله بود و پا به ماه. شناسنامه اش را نشان داد که حتی یک مهر انتخابات هم تویش ثبت نشده بود. گفت امروز می روم ولی برگ سفید می اندازم می ترسم یک وقت سر کار مشکلی برایم پیش بیاید .
7 سال از آن روز گذشته و نرگس دکترای رشته اش را هم گرفته است . چند روز پبش وقتی شنیدم در این دوره کاندید انتخابات مجلس شده ،یادم افتاد به یکی از جمله های همیشگی اش آن وقت ها که نوجوان بودیم و او دانای کل و من جاهل جزء!: "سودای نام و نان با ما آدم ها، چه ها که نمی کند!"
| Design By : Pichak |
