X
تبلیغات
رایتل

سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:43


نبودنت، نقشه ی خانه را عوض کرده 

و هرچه می گردم 

آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را پیدا نمی کنم


احساس می کنم کسی که نیست 

کسی که هست را 

از پای در می اورد


گروس عبدالملکیان

**********************


برای دل محمدرضا که این روزها ، بی تاب ترین است... برای جای خالی پدرش که برای همیشه خالی ماند. 

سر سفره های افطار و سحر دعایشان کنید. هم محمدرضا را و هم پدرش را. 



باغ مرا چه حاجت جوجو و موجو است ، فهمیه ی خانه پرور ما از که کمتر است آخه؟

جمعه 5 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 13:21

راستش را بخواهید اول  برایم یک شوخی بود . در این حد که در مورد جایزه ها با ندا کُری بخوانیم و بخندیم . اما بعد کم کم خیلی زیر پوستی، قسمت زیادی از فکرم را مشغول خودش کرد.  در نتیجه شوخی که جای خود دارد کاملن جدی شد: روزی چند بار می رفتم سراغ قفسه ی کتابخانه و شروع می کردم به ربط دادن اسم کتاب ها به هم ، تا مثلن چیزی شبیه هایکو از دلشان در بیاورم.

نمی دانم در مورد مسابقه ی اینستاگرامی هایکو کتاب دیجی کالا شنیده اید یا نه ؟ اگر که نشنیده اید به طور خلاصه همان است که گفتم. یعنی با اسم سه یا چهار کتاب هایکو بساز و بعد عکس و فیلم بگیر و بروتوی دل مسابقه. البته کمی تین ایجری است و خیلی از آدم های به سن و سال من حوصله و و قت این جور کارها را ندارند یا هم که کلن برای خودشان بد می دانند که توی کارهای عامه پسندی مثل این شرکت کنند و خودشان را از برج عاج خاص بودن پایین بکشانند.

گفتم عامه پسند ، یاد رمان هایی که افتادم که یک وقتی توی ایران صاحب جلال و جبروتی برای خودشان بودند. فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی هم نویسندگان بلامنازع این ژانر. بعد کم کم یک سیل منور الفکریی به راه افتاد که باعث شد علاقمندان این کتابها حتی نوجوانان  چهارده ساله، برای منتسب نشدن به یک گروه جیگیلی طور! موقع خواندن کتابهای مذکور ،با روزنامه جلدشان بگیرند و با نزدیک شدن اولین دوپای موجود در صحنه ، کتاب را زیر ران پایشان قایم کنند و سوت بزنند و برای حفظ خونسردی بیشتر تلاش کنند تا انگشت کوچک پای خود را روی انگشت کناریش سوار کنند.  " زخم خوردگان تقدیر" بودند و داشتند " تاوان عشق " خودشان را می دادند دیگر، کاریش هم نمی شد کرد!

یعنی خواندن این کتابها کمی با استرس و دلخونی همراه  شد . حضورشان توی قفسه های کتابخانه هم که واویلای من ! و مترادف با شنیدن این جمله که "خاک بر سر سطحی و مبتذل و پوچ و کوچه بازاری و عامه پسندت کنند". با  کاور روزنامه ای روی جلدشان در خفا خوانده می شدند و البته می شوند و مانند جنس قاچاق جایشان زیر تشک تخت است.

اما مسابقه ی دیجی کالا چشم مرا به دنیای دیگری باز کرد. این که اگر رمان عامه پسند را به جای خانم فهیمه ، میس جوجو نوشته باشد خواندنش نه تنها در خفا انجام نمی شود بلکه خیلی هم با افتخار همراه است. توی صفحه ی عکس هایی که هشتگ هایکو کتاب را خورده اند ،بدون اغراق  از هر سه عکس حداقل یک عکس ، متعلق است به کتابهای وزین " من پیش از تو" ، " من پس از تو" و " دختری که رهایش کردی " . این کتابها را خانمی نوشته به نام جوجو مویز و در همان ژانری که  بانو رحیمی سالهاست قلمفرسایی می کنند یعنی همان ژانر عامه پسند. همان ژانر عاشقانه و مکش مرگ مایی که خواندنش از دید دوستان منور الفکر، ذهن را به ابتذال می کشاند و باعث می شود این کتابها را از ترس بوییدن دهان ، ببخشید دیده شدن اسمشان در پستوی خانه نگه داریم! اما این که چطور خارجیش ازین انگ مبراست به گمانم بر می گردد به علاقمندی ما به خارژ. این که هر چیز خارژی یعنی خوب. یعنی با کیفیت. حداقلش این که ازنوع ایرانیش بهتر.

شایدبد نباشد در مورد خودمان و داشته هایمان کمی منصف تر باشیم. همه ی رمان های عاشقانه ی ایرانی  هم مبتذل نیستند . خداوکیلی کجای رمان " بامدادخمار" خانم حاج سید جوادی ، سطحی و کوچه بازاری است؟ کجای رمان " من پیش ازتو" عمیق و فیلسوفانه؟ حالا کاری به فیلم اقتباسیش ندارم که از نظر هر بیننده ی صاحب هوش و کمالاتی ، حضورجناب سم کفلین غنای دیگری به آن بخشیده و کلن بی نیاز از  هر عمق و فلسفه اش کرده:) 

اگر یک جیگیلی پروانه ای هستید ، این پست را نخوانید

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 22:29

سرم را بالا می آورم . چشمم می افتد به میز ناهارخوری که انگار هزار سال است  رنگ دستمال گردگیری  را به خودش ندیده است. مانند کسانی که آزار دارند و کرم آسکاریسشان خیلی سرخال و قبراق،از خواب بیدار شده ، بلافاصله روی میز تلوزیون را نگاه می کنم. خدای بزرگ من! ازین فاصله انگار رنگش از سیاه به چیزی شبیه خاکستری بدل شده . با خودم می گویم به احتمال زیاد یک خانواده ی خوشبخت عنکبوت هم ان پشتها دارند برای خودشان تار می تنند و به ریش صاحبخانه ی بی خیالی که من باشم ، می خندند. مگس شکار می کنند و کله پاچه بار می گذارندو  قوت می گیرند و تارافزایی می کنندتاقلمروشان را از پشت تلوزیون به سمت آشپزخانه بکشند، یعنی بتنند! 

 دو تا مورچه ی ناقلا  که دارند روی پایم صخره نوردی می کنند، باعث می شوند ابر فکرهای عنکبوتی برود کنار! بس که نشستم روی مبل و تکان نخوردم مورچه ها هم طمع کرده اند گویا . خودشان را ازیر فرش و این ور و آن ور رسانده اند به پای من مفلوک.یحتمل توی ناخودآگاه جمعی مورچه ها ، پای غول به عنوان یک نماد سیری باشد: یک عدد پای غول غذای کل قبیله . تمام پاییز و زمستان تامین می شود. بعد با خودم فکر می کنم این دوتا مورچه احساس قهرمانی دارند الان که رسیده اند به پای غول! چشمانشان برق می زند و یکیشان که کمی داش مشتی تر است به آن یکی می گوید: هی رفیق زدیم تو خال! بکَنیم ببریم اینو ، ملکه ماچمون می کنه حکمن!"

شاعر در اینجاست که می گوید: پووووف! با نوک انگشتم مورچه ها را روی پایم له می کنم و نمی گذارم  تخیلشان ،از ماچ ملکه جلوتر برود.  بله. من آزارم حتی به مورچه ها هم می رسد. این طوری قیافه هایتان را توی هم نکنید انگار که گزارش کوره های آدم سوزی دو را می خوانید... تازه سراغ عنکبوت های فوق الاشاره نرفته ام هنوز. اما توی ذهنم  مانوری فرضی برای قلع و قمعشان تدارک دیده ام.

 این قدر دل نازک نباشید. مگر می شود توی این مملکت بود و تاریخش را خواند و زندگی کرد و باز هم دل نازک و رقیق القلب بود؟ به نظرم اگرهنوز رقیقید بدانید و آگاه باشید در زمره ی فرشتگانید . قدر خودتان را بدانید قشنگها. هر روز برای خودتان اسپند مفصلی دود کنید. یک نان بخورید و اقل کم ده تا خیرات کنید. جدی به خدا. اگر پیشگیری نکنید ،خود من چشمتان می کنم . یک ( به فتح ی) چشم شوری دارم  در مورد قشنگهای نازک دل و امیدوار و پروانه ای که تا تبدیل به سنگشان نکنم دست بردار نیستم!

یکیش همین جیگرهایی  که توی این شلم شوربای مملکت بچه دار می شوند. خوش به حالشان به خدا. خیلی دلهایشان رنگی و امیدوار است. اینهایی که برای بچه هایشان اسمهای عجیب می گذارند و فکر می کنند با نامیدن بچه هایشان با عناوین زاگرسعلی  و آگراندیسمانا ، راه قله های سعادت و با کلاسی را به روی بچه هایشان گشوده اند. همین هایی که فکر می کنند ضبط و انتشار شکوفه زدن ها وکلن همه ی فعالیت جهاز هاضمه ی این نوشکفته های بزرگوار ، یعنی این که "زندگی هنوز خوشگلیاشو داره" ...اوووف ...ست کردن لباس ددی و مامی و بیبی و عکاسی  که دیگر دنیای خاص خودش را دارد. هزار الله اکبر به این دنیای فانتزی . من خودم شخصن عاشق عکسی شدم که توی آن  مامی حامله ،قاب عکس سونوگرافی بیبی توراهییش را  توی دستش گرفته بود، در حالیکه ددی داشت ناف مامی را نیابتن یا به قولی " از طرف " ماچ می نمود. خدای من! می شود برای این همه شاعرانگی مرد اصلن. این که من چطور هنوز زنده ام باور کنید که  از بختیاریم بوده و لاغیر

قبول دارم توی این خیل عظیم جیگیلی جیگیلی های قشنگ ، صد در صد اویی که مشکل دارد منم . می دانم، منم که باید چشمهایم را باز کنم و قشنگی ها را ببینم و این همه تلخی نباشد همه ی دنیای کوفتیم. ولی چه کنم که نمی شود . الان یک عده جیگیلی با خودشان می گویند: "ای بابا باز هم یک حسود دیگر. حتمن آدمی که اینها را نوشته دچار خشونت خانگی است . حتمن شویش مشتی حسن بک است  که  با چوب نمناک کتکش می زند و باباش دیشب چکش زده و ماماش پریشب لگدش زده!  آخی ، نازی! پر از گره است بیچاره! "

داشت یادم می رفت نمی گویند پر از گره می گویند شخصیتش باگ دارد! چه قشنگ ! شخصیت با گ دار ! یک چیزی توی مایه های کک توی تنبان است به گمانم! خب زبان این جیگیلی ها کمی فرق می کند

در مجموع دور هم شاد باشیم شاید بهتر باشد. من با این کک های بی شمار ماستم را بخورم و مامی آگراندیسمانا هم زندگی پروانه ایش را ادامه بدهد. اما از من نخواهید که درباره اش حرف نزنم. توی دنیای من این حالتها ، شگفت انگیز ترینند.آن قدر که  عجایب هفتگانه در مقابلشان لُنگ می اندازند

 

 

لحظه ی تثبیت

دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 11:06

امروز رفتم تو پیوندهای وبلاگ تا هم سری به دوستان بزنم و هم کمی حال و هوا عوض کنم. اما جل الخالق والمخلوق حدود هشتاد درصدشان توی لحظه ای در اسفند یا قبل از آن مانده اند و تکان نخورده اند.

 این پست های لایتغیر تثبیت شده،  آزار دهنده ترین سرنوشت  خیلی از وبلاگها بوده و گویا کماکان در حال دامنگیرتر و فراگیرترشدن است... توی یک لحظه از تاریخ انتشارشان ایستاده اند و جلوتر نرفته اند.... 

 البته که نویسندگانشان حق دارند. وبلاگ در مقابل این همه فضاهای جذاب و پر مخاطب و از همه مهم تر قابل رصد و کنترل  مجازی، هیچ حرفی برای گفتن ندارد. 

من اما انگار این جا توی این فضا تثبیت شده ام. هنوز هم روزها و شب های زیادی به این فکر می کنم که اگر کمی سرم خلوت تر شد هر روز اینجا بنویسم.هنوز هم درگیرم که روزمره نویسی کنم یا نه...هنوز هم هیجان این را دارم که لبخندی روی لب خواننده ی اینجا بنشیند. هنوز هم موقع زدن دکمه ی انتشار دست و دلم می لرزد که مبادا پرت و پلا نوشته باشم . مبادا غلط املایی و انشایی نوشته را ندیده باشم....درست مثل پانزده سال پیش .

به گمانم من تثبیت شده ترو خاک خورده ترم از پستهای قدیمی وبلاگ های قدیمی....


( تعداد کل: 367 )
   1       2       3       4       5       ...       92    >>